X
تبلیغات
سپید پوشان مشرقی

سپید پوشان مشرقی
 


گاهي بعضي‌ها با ما جور در مي‌آيند، اما همراه نمي‌شوند، گاهي نيز آدم‌هايي را مي‌يابيم

كه با ما همراه مي‌شوند اما جور در نمي‌آيند.

برخي وقت‌ها ما آدم‌هايي را دوست داريم كه دوستمان نمي‌دارند، همان گونه كه آدم‌هايي 

نيز يافت مي‌شوند كه دوستمان دارند، اما ما دوستشان نداريم.

به آناني كه دوست نداريم اتفاقي در خيابان بر مي‌خوريم و همواره بر مي‌خوريم، اما آناني را 

كه دوست مي‌داريم همواره گم مي‌كنيم و هرگز اتفاقي در خيابان به آنان بر نمي‌خوريم!

برخي ما را سر كار مي‌گذارند،‌ برخي بيش از اندازه قطعه گم شده دارند و چنان تهي‌اند و 

روحشان چنان گرفتار حفره‌هاي خالي است كه تمام روح ما نيز كفاف پر كردن يك حفره خالي 

درون آنان را ندارد.

برخي ديگر نيز بيش از اندازه قطعه دارند و هيچ حفره‌اي، هيچ خلائي ندارند تا ما برايشان 

پركنيم.

برخي مي‌خواهند ما را ببلعند و برخي ديگر نيز هرگز ما را نمي‌بينند و نمي‌يابند و برخي ديگر 

بيش از اندازه به ما خيره مي شوند.

گاه ما براي يافتن گمشده خويش، خود را مي‌آراييم، گاه براي يافتن او به دنبال پول، علم، 

مقام، قدرت و همه چيز مي‌رويم و همه چيز را به كف مي‌آوريم و اما او را از كف مي‌‌دهيم.

گاهي اويي را كه دوست مي‌داري احتياجي به تو ندارد زيرا تو او را كامل نمي‌كني. تو قطعه 

گمشده او نيستي، تو قدرت تملك او را نداري. گاه نيز چنين كسي تو را رها مي‌كند و گاهي 

نيز چنين كسي به تو مي آموزد كه خود نيز كامل باشي، آغاز كني ، راه بيفتي، حركت كني. 

او به تو مي آموزد و تو را ترك مي كند و آغاز راه برايت دشوار است. اين آغاز، اين زايش،‌

برايت سخت دردناك است. بلوغ دردناك است، وداع با دوران كودكي دردناك است، ‌كامل شدن 

دردناك است، اما گريزي نيست. و تو آهسته آهسته بلند مي‌شوي، و راه ميافتي و مي‌روي

و در اين راه رفتن دست و بالت بارها زخمي مي‌شود، اما آبديده مي‌شوي و مي‌آموزي كه از 

جاده‌هاي ناشناس نهراسي، از مقصد بي انتها نهراسي، از نرسيدن نهراسي و تنها بروي و 

بروي و بروي..

[ سه شنبه 17 اردیبهشت1392 ] [ 22:55 ] [ محمد متین راد ]

ساعت 1:24 بامداد...راستش حال ندارم ولی مطلبم میاد...امروز امتحان پوست دادم و فردا شروع یک بخش یک ماهه ی 6 واحدی 24 جزوه ای رو داریم....آری عفونی...میگن خفنه ولی اینجور شایعات رو دو روز مونده به امتحان کسایی پخش میکنن که درس نخوندن و از اینا...

ماه ها گذشت و این وبلاگ بی صاحب خاک خورد و خاک خورد والبته هم یکی از ادمینا هم واقعا خاک خورداااااااااا...مگه میشه اه واز زندگی کنی و خاک، تا لامینا پروپریای سلولای حلقت نفوذ نکنه؟!

میدونی..کلا انگار من هروقت غَر رو دلم می ماسه باید بیام اینجا و بریزمشون بیرون...

آهااا...میگما انگار یه چیزی جا گذاشتم...سلام علیکم...کلا من ارادت خاصی نسبت به سلام دارم...

آغا من دارم چی میگم الان واسه خودم...بگذریم..

نگرانم نگران...نسبت به آینده ی این رشته...این ماراتون...این هفت خان...چی قراره بشیم؟...اصن فردا که من سرباز شدم و رفتم که سرم رو ببازم، چه کنم؟..درس بخونم یا کارکنم؟...ذهنم را می فشارد این تفکرات...

یک استاد روماتولوژی داشتیم که در کل آنتی سوشیال بود ولی یک جمله ش در ذهنم حک شده؛ می گفت : "بازه ی سنی 20 تا 30 سالگی بدترین دوران سنیه" و به نظر خودم مهمترین بازه هم هست...چی بگم؟...خیلی وقتا اذیتم..نمیدونم بقیه هم همینگونه اند یا من سختگیرم...گاهی انگار همه چی آزارت میده...بهانه گیر میشی..(آغا نگید عاشق شدی که خبری نی..من با رشته ام ازدواج کرده ام و بهش وفادارم!)....هی روزگار...بزرگ شدیم و همچنان در ابتدای وصف تو مانده ایم...

درد و درد و درد...هر روز با دیدن دردِ آدمایی که خسته ن،، تو باید شفا دادن بیاموزی و این خودِ درد است...گاهی خنده م میگیره..گاهی اگه بتونم واقعا زار زار گریه میکنم...ناراحت میشم..میسوزم وقتی بچه ی بی گناهی رو میبینم که باید جلوی خودش و پدر و مادرش آروم صحبت کنی که چیزی ازش نمونده و رفتنیه...اذیت میشم وقتی باید به مریض گفت بیماری ت علاجی نداره........ناراحت میشم...

داشتم میگفتم...: بخش پوست...درمانگاه کوچیکی که باید به احترام سال بالاییها معمولا چند نفری سر پا می ایستادند تا صندلی بهشون برسه...میدونی..از پوست خوشم نمیاد..بیمار که میاد تو باید با جفت پا و دست و چشم بری توی صورتش و از اینا...حال نمیکنم باهاش..حداقل در این مقطع اکسترنی یا استیجری یا استیودنتی یا استاجری(واریانتهای مختلف این مقطع).

آره خلاصه...پوست و دکتر ی ع ق و بی عزیز که کارش درسته و با اعتماد به نفس به بیمارا با صدای رسا میگفت : خانم/آقا بیماری شما فلان است و درمانشم فلانه و از اینا...یادم رفت بگم که به خاطر همون قضیه حما س ه ی صندلی ها و جای کم این درمانگاه، ما هر روز یک نوع رقصِ درجا رو به جا می آوردیم...عده ای به صورت رقص خیابانی کوبایی و منم که بیشتر با پاهام رقص مایکل رو ترجیح می دادم...جاتون خالی خلاصه تمرین رقصی بود واسه خودش از نوع درمانگاهی...

ساعت 2:5 شده و من هنوز در دوران وقاحت امتحان پوست هستم و خسته ولی تازه گرم شدیم...باک ات نباشد...هستیم..

تا حالا دقت کردی مامان ها چقدر موجودات عجیب و غریبی ن ؟ نه؛ جدا تامل کردی در موردش؟...واقعا گاهی دوست دارم به خودم ف ح ش بدم که اونقدر که باید و شاید قدرشو نمیدونم و گاهی اخم میکنم و گاهی عصبانی میشم باهاش...انگار یادم رفته این مَن مَن های بی انصافی که گاهی جلو ش پَزش رو می دیم همون جوجه قنداقیه بوده که خواب راحت واسش نمیذاشته...و مادر...کسیکه انگار هرچه بشی و باشی همیشه همونه که برات می میره...همونه که به خاطرت نفس میکشه و انتظاری جز بودنت و محبت ساده ازت نداره...خدایا چی آفریدی...چه عمقی دارد این واژه ی مقدس.........مادر.

میخوام یک فالی از کتاب سید علی صالحی بزنم...می خوانم برایت :

داشتیم با هم به راهی می رفتیم.

(معمولا من آدمِ عصر های خسته ام)

پرسیدم آیا به عمر آب دیده ای سنگ را

که با سنگ سخن بگوید،

یا گیاه

با گهواره ی گیاه ؟

 

همه ی چیزها

به همین زمزمه های ناشنیده ی ما زنده اند،

مثلا یکی..خودِ من

با مرگ شوخی ها کرده،

با زندگی سفرها رفته،

با ترانه ها تنهایی ها کشیده ام.

 

از خودت بگو، چیزی از خودت بگو حالا!

از غیاب ِ هرازگاه با من نگفته ات،

از چراییِ راه وُ

ازمُمکنات هر منزلی که ماوای زندگی ست.

همیشه معلم انشای راهنماییم بهم میگفت روش جالبی داری که توی نوشته هات جهش میکنی به موضوعات...البته اون دوست داشت...خودم هم دوست دارم...یک زمانایی دقیق تر مطلب می نوشتم ولی الان خوشم میاد بزارم کلمات مطلب خودشون راهشون رو روی دکمه های کیبورد پیدا کنن...

پ.ن : همینجوری...

در پناه حق.

[ یکشنبه 1 اردیبهشت1392 ] [ 2:45 ] [ محمد متین راد ]

” پر امید، پیگیر و پایان ناپذیر.این گونه زیستن، زبان گفت وگوی من با جهان است، چندان که گاه از خود سوال می کنم : نشناختن، نیاموختن، و باور نیاوردن به نومیدی... آیا علت عادت به تحمل رنج ها نیست ؟ باشد...! چه کسی گفته است بالاتر از سیاهی رنگی نیست!؟ به وقت، که با رویاهایمان  به جنگِ مرگ می رویم، درمی یابیم که بالاتر از سیاهی، تازه سرآغاز همه ی رنگ های بی پایان حیات است.

زیستن در چنین اقلیمی ست که پرده از رخسار رازآلود چیستی ها را کنار می زند، و تو بی آن که در زَمهریرِ هجوم رنج ها به زانو درآیی، با ایمانی تمام عیار، خویش را آواز می دهی که توانستن در نخواستن است، هم به امیدِ عاشقانه ترین آرمان های انسانی، که یکی از آن میان...همین پیگیری بی پایان خلاقیت است.

(...)هم اگر گفته شود که این راه را هزاران خطا در پی است، تو را چه باک ! زیرا در سرنوشتی چنین، سرشتی چنین باید. وقتی به راه برخاستی... تا انتهای جهان برو! مکث، مرگ است. نباید برده ی شرایط شد، شرایط را باید دگرگون کرد.

شرایط سخت است؟ باشد...! انسان هم سرسخت است. ما همچنان در پناه انسانی ترین رویاها، زنده و پرامید خواهیم زیست؛ رخ به رخ ناراستی ها، رو در روی کاستی ها. ما در خواب حتی نباید از تمرینِ حساس ماندن در برابر سرنوشت انسان خسته شویم. حساس ماندن در اقلیمی فراسوی خواسته های موقت و میرا. راز امید و روایت رویاهای زندگی همین است؛ انسانِ نوشتن برای نوشتنِ انسان. همه چیز انسان است. ”

بخشی از مقدمه کتاب "رد پای برف تا بلوغ کامل گل سرخ" سید علی صالحی.


[ یکشنبه 5 شهریور1391 ] [ 19:53 ] [ محمد متین راد ]
 


A: Hardening

B : Pinching

C: Erosion

D: Red & Hot

E: New fluid

F: Dimpling

G: puckering

H: Growing vein

I: Nipple retraction

J: Asymmetry

K: Orange skin

L: Invisible lump


منبع:  mednet.ir
[ دوشنبه 23 مرداد1391 ] [ 23:23 ] [ محمد متین راد ]

مثل همیشه سخته که از کجا شروع کنم ولی به هر حال سلام...

معذرت میخوام از عزیزایی که این مدت سر می زدند و اینجا رو همچنان خاک خورده می دیدند...

قصه از دلتنگی من شروع میشه که تمومی نداره..از وقتی باهاش آشنا شدم با جای جای زندگی و شخصیتم پیوند خورد..

اصلا انگار نمیتونم جدا فرضش کنم..اون همیشه هستش..

میدونی وقتی کنارشم..وقتی نزدیکم بهش، گاهی از دستش شاکی میشم و بهش دری وری میگم ولی الان که دورم، میخوام از همینجا بهش بگم دلم تنگشه..خب من ازش خواستم واسه همیشه باهام باشه..

هرکی منو می بینه از اون می پرسه..انگار خودم مهم نیستم..همه منو با اسم اون صدا میزنن.. به نظرت بی انصافی نیست که خیلی وقتا بهش کم محلی میکنم؟؟..

خلاصه...زیاد احساساتی نشم...

یک سوال بزرگ داشتم از هرکسی که بتونه جواب بده...یک سوال مهم..یک سوال بی جواب...یک معمای غم انگیز!

چیز یا شخصی به اسم "اکسترن" یا "استیجر" در جایی به اسم بیمارستان..اختصاصا در اهواز، دقیقا چه وظیفه ایی داره؟

چیکار داره میکنه؟..کی باید بهش آموزش بده؟ و ......

5 ترم قراره اکسترن باشیم و فقط خودمون رو موجوداتی دردسر زا و توی دست و پای کادر پرستاری و رزیدنت های از پزشکی بی خبر بدونیم...و اییییییییییییییین میشه انگیزه واسه جیم شدن...

رزیدنت می پیچونه...پرستار غر میزنه...اتند به ظاهر میخواد آموزش بده ولی "گوشیش زنگ میخوره"...

ای اتند..ای هیئت علمی..ای دارای رتبه ی بورد...ای استادددد..ای معلم...چیزی بگو..حرفی بزن..چیه؟ چیزی شده؛چرا ساکتی؟

ای رزیدنت...ای رتبه دار پره اینترنی...ای چیف رزیدنت...ای سهمیه دار آزمون رزیدنتی...با ما به از این باش...

ای پرستار..ای زحمتکش..ای کسیکه به شغلت نهایت احترام رو میزاریم...کوتاه بیا...

اکسترن داره بخش اعظم وقتشو توی بیمارستان می کشه..نابود میکنه..والا جز این نیست..5 ترم هم شوخی نیست..

همه تون یه روزی استیجر بودید...جوجه بودید..ترم بوقی بودید...یادتان باشد...

کارمان شده فقط غر زدن...!

ماه رمضان و شارژ بیکاری بدون محدودیت خواب امانم را بریده...نورونهای محتاج یک گلوکوزم یاری ام نکردند که "داخلی" را مرور کنم...من ماندم و تابستانی که پرید..

چی گفتیم و چی شد...!

پزشکی را دوست دارم ولی هنوز انگار عاشقش نشده ام...می ترسم و می ترسم...تو بگو که این،هوس نبوده و نیست...!

انگار کلمه هایم برای این نوشته دیگر تمام شده..

[ شنبه 21 مرداد1391 ] [ 4:6 ] [ محمد متین راد ]


چون ما را با درد به دنيا می‌آورد و بلافاصله با لبخند می‌پذیرد


چون شیرشیشه را قبل از اينكه توی حلق ما بريزند ، پشت دستشان می‌ریزند

چون وقتی تب می‌کنیم، آن‌ها هم عرق می‌ریزند

چون وقتی توی میهمانی خجالت می‌کشیم و توی گوششان می‌گوییم سیب می خوام، با صدای بلند می‌گویند منیر خانوم بی زحمت یه سیب به این بچه بدهید و ما را عصبانی می‌کند

چون وقتی در قابلمه غذا را برمی دارند، یک بخاری بلند می شود که آدم دلش می خواهد غذا را با قابلمه اش بخورد

چون وقتي تازه ساعت يازده شب يادمان مي افتد كه فلان كار را كه بايد فردا در مدرسه تحويل دهيم يادمان رفته،بعد از يك تشر خودش هم پابه پايمان زحمت مي كشد كه همان نصف شبي تمامش كنيم

چون وسط سریال‌های ملودرام گریه می‌کند

چون بعد از گرفتن هدیه روز مادر، تمام فکر و ذکرش این است که مبادا فروشندگان بی انصاف سر طفل معصومش را کلاه گذاشته باشند

چون شبهای امتحان و کنکور پابه ‌پای ما کم می‌خوابد اما کسی نیست که برایش قهوه بیاورد و میوه پوست بکند

به خاطر اینکه موقع سربازی رفتن ما، گریه می‌کند و نذر می کند و پوتین‌هایمان را در هر مرخصی واکس می‌زند

چون وقتی که موقع مریضیش یک لیوان آب به دستش می دهیم یک طوری تشکر می کند که واقعا باور می‌کنیم شاخ غول شکانده‌ایم

چون موقع مطالعه عینک می‌زند و پنج دقيقۀ بعد در حاليكه عينكش به چشمش است مي پرسد:اين عينك منو نديدين؟

چون هیچوقت یادشان نمی‌رود که از کدام غذا بدمان می‌آید و عاشق كدام غذاييم ،حتی وقتی که روی تخت بیمارستانند و قرار است ناهار را با هم بخوریم چون همانجا هم تمام فکر و ذکرشان این است كه واي بچم خسته شد بس كه مريض داري كرد

 و چون هروقت باهاش بد حرف ميزنيم و دلش رو براي هزارمين بار مي شكنيم، چند روز بعد همه رو از دلش ميريزه بيرون و خودش رو گول ميزنه كه :‌بخشش از بزرگانه.....

.......چون مادرند!
[ یکشنبه 15 خرداد1390 ] [ 17:8 ] [ محمد متین راد ]
[ یکشنبه 15 خرداد1390 ] [ 16:53 ] [ محمد متین راد ]

زبان پارسی از جمله زبان هایی است که در طول زمان و به دلایل مختلف دچار تغییرات مختلفی شده و کلمات و عبارات زبان های دیگر در آن وارد شده اند و آن را متحول کرده اند. همچنین استفاده مردم مناطق مختلف از این زبان نیز از جمله دیگر عوامل تغییرات زبان پارسی است. پارسی را پاس بداریم یکی از نرم افزارهای ارائه شده در زمینه گسترش استفاده از کلمات اصیل پارسی است. این نرم افزار با در بر داشتن بیش از 3800 واژه ، به شما امکان پیدا کردن معادل پارسی کلمات عربی که به صورت رایج در گفتار و نوشتار از آنها استفاده می کنیم را می دهد. همچنین شایان ذکر است که این نرم افزار لیست کاملی از اسامی پارسی دخترانه و پسرانه را در اختیار شما قرار می دهد.
برخی ویژگی های نرم افزار:
- پیشنهاد واژه در هنگام باز شدن نرم‌افزار.
- توانایی‌ گزیدن زبان از میان انگلیسی و پارسی‌ برای نمای نرم‌افزار.
- نگاره‌های ایران(شهرها و همچنین کنداب پارس(خلیج پارس)).
- در بردارندهٔ همهٔ نامهای پارسی‌ دست بندی شده به دو گروه پسرانه و دختران.
- سازگار با نسخه های مختلف ویندوز.
- و...
لینک
منبع : www.mihandownload.com
[ جمعه 12 فروردین1390 ] [ 17:31 ] [ محمد متین راد ]
هنوز.....هنوز باورم نشده که سال 89 تموم شده طوری که حدود 20 تا sms رو اشتباه فرستادم و به جای 89 نوشتم 88!!
حس میکنم باید بشینم حسابی فکر کنم که چه کردم...؟ چه شد...؟ کی(چی) رو از دست دادم و کی(چی) رو بدست آوردم...؟
اینق.....در سریع گذشت که هیچ فرصتی نداشتم که حتی یه ارزیابی سردستی هم داشته باشم...نمیدونم چرا اینطور شده یا شایدم من تنها اینطور شدم؛ چرا حواسمون به گذر عمر نیست؟...به چه کاری مشغولیم...چی اجازه نمیده تمرکز کنیم روی همه چیز....
پر ام از حس دریغ...حسی که میدونم حقیقت داره و مثیکه هیچ کاری نمیتونم در قبالش انجام بدم...چرا همه فقط دارن به س ب ز شدن طبیعت و سال نو و 13به در و ... فکر میکنند...مگه ما هم جزئی از این جهان نیستیم...چرا ما س ب ز نشیم(نباشیم)...میدونی چیه؟ مثل پاس کردن درس های سخت و کم خاصیت میمونه که آدم میگه بزار پاسش کنم بره؛ ما داریم ترم های زندگیمون رو اینطوری پاس میکنیم...!!
پر ام از سوال...سوال هایی که شاید جوابشو میدونم و در عین حال هم نمیخوام پاسخ دهنده ش خودم باشم...!
365 روز خیلی زیاده آخه...نمیشه باهاش به راحتی کنار اومد...نمیتونم خودمو گول بزنم و بیام شنگولانه بنویسم و ماسمالی کنم بره...
5ترم درس خوندم...نمیدونم به جز درس چه باید میکردم که نکردم....!!؛ آیا همه ی زندگی درسه؟...
نمیدونم.........

[ سه شنبه 2 فروردین1390 ] [ 17:17 ] [ محمد متین راد ]
سنگ از اقوام نزديک شيشه است ؛ فقط بلد نيست چگونه اظهار محبت کند!
اگر «لبخند زدن» نمي بود، الان دايناسورها در باره ی انقراض بشر، پژوهش مي کردند!
وقتي کسي خودکشي مي کند ، مرگ دوست دارد خودش را خفه کند!
سر به زير، يک سر و گردن از سر به هوا بالاتر است!
گريه از خنده روده بر شد؛ وقتي جايزه ی صلح به جنايتکار جنگي رسيد!
تمام شب بيدار بودم ؛ از بس که خواب ،خروپف کرد!
زندگي اسکيت بازي نيست؛ دو با مانع است!
بعضي سخنرانان هنگام راندن سخن ،تک چرخ مي زنند!
وقتي بالاخره پدر دختر رضايت داد ،پسر به طرز اندوهگيني شاد شد!
به عروسي رفت تا شکمي از عزا در آورد!
بعضي براي سرگرفتن يک امر خير، هزار تا شر به پا مي کنند!
نماز بي توجه، پيامک خالي به خدا زدن است!
وقتي برق به سيم آخر مي زند، فيوز مي پرد!
وقتي کبريت کشيدم، تن تاريکي دچار سوختگي شد!
از بس کابوس مي ديد، هر وقت مي خواست بخوابد، با پليس 110 هماهنگ مي کرد!


"ویژه نامه ی پرسمان"(porseman.net)
[ سه شنبه 2 فروردین1390 ] [ 16:46 ] [ محمد متین راد ]

.: Weblog Themes By MihanSkin :.

درباره وبلاگ

ما دو دانشجوی پزشکی ورودی مهر87 جندی شاپور اهوازیم که دوست و همکلاسی صمیمی هستیم و خاطرات و مطالب مختلف مورد علاقه مون رو در اینجا ثبت میکنیم...امیدواریم اوقات خوشی رو در اینجا سپری کنید...
امکانات وب